![]() |
|
صفات الهى در كلمات علی(ع)
مقدّمه
بحثى كه فراروى ماست بررسى كلمات اميرالمؤمنين على(عليه السلام)در زمينه صفات خداوند است. بدين رو، طبع بحث اقتضا مى كند پژوهش ما صرفاً نقلى باشد، اما ـ چنان كه خواهد آمد ـ اميرالمؤمنين(عليه السلام)، خود در توصيفاتشان، به عقل و دريافت هاى عقلى استناد كرده اند. از اين رو، بحث حاضر صرفاً نقلى نخواهد بود و از آن جا كه در اين بحث، جوياى نظرات آن حضرت هستيم، بدون نقل نيز راه به جايى نخواهيم برد. بنابراين، اين بحث نقلى مبتنى بر عقل است و سعى شده است مستندات عقلى اين بحث براساس نقل تنظيم گردد تا بيش تر از روش نقلى پى روى شده باشد. درباره صفات الهى، بحث هاى متنوّعى را مى توان مطرح كرد.1 اما در اين جا، بحث در سخنان آن حضرت درباره صفات خداوند است. توصيف خداوند
پيش از ورود به بحث، لازم است توجه كنيم كه واژه «اللّه» در زبان عربى، «خدا» در زبان فارسى، God در زبان انگليسى و هر واژه اى در هر زبانى كه متديّنان در آن زبان بر حقيقت آن واژه سر تعظيم فرود مى آورند و در برابرش كرنش مى كنند، اين مفهوم را به ذهن القا مى كند كه مسمّاى آن حدّ و مرزى ندارد و از هر عيب و نقصى به دور است و در يك كلمه، او كامل مطلق است. از اين رو، اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى فرمايد: «الّذي سألت الانبياءَ فلم تصفه بحدٍّ و لا نقص»;2 او خدايى است كه پيامبران مورد پرستش قرار دادند و او را به حدّ و نقص توصيف نكردند، براى او مرزى نيست تا در مرزش انتها يابد،3 صفات به او محيط نشده اند تا در رسيدن صفات به او در مرزها متناهى باشد.4 پس هر كس گمان برد خداى خلق محدود است، حقاً به خالق معبود جاهل است،5 هر كس به سوى او اشاره كند حقاً او را محدود كرده و هركس او را محدود كند، او را ناقص شمرده است. چون او كامل مطلق است، با عطا كردن ناقص نمى شود.6 و عطا و بخشش او را نيازمند نمى كند; چرا كه از هر دهنده اى جز او فروكاسته مى شود.7 خدايا، تو سزاوار وصف زيبايى! اگر زيبايى مطلق و بدون هيچ قيدى نباشد، بلكه همراه با نقص باشد، در اين صورت، زيبايى همراه با زشتى خواهد بود، در حالى كه حضرت امير(عليه السلام) خدا را بدون هيچ شرطى شايسته وصف زيبايى دانسته است.8 هر كس او را توصيف كند حقاً او را محدود كرده و هر كس او را محدود نمايد، او را ناقص شمرده است: «حدُّ الاشياءِ عندَ خلقِه لها إبانة له من شبهها... تعالى عمّا ينحله المحدّدونَ من صفات الاقدار و نهايات الاقطارِ و تأثّل المساكن و تمكّن الاماكِن فالحدّ لخلقه مضروبٌ و الى غيره منسوبٌ»9; «لم يتعاوره زيادة و لا نقصانٌ»10، «و لا يقال له حدّ و لا نهاية و لا إنقطاع و لا غاية و لا الاشياء تحويه فتقلّه...»11 صفات سلبى در اصطلاح، به صفاتى كه دالّ بر نقص و محدوديت موصوف باشد «صفات سلبى» گفته مى شود; چرا كه ذات ربوبى از اين صفات منزّه و پاك است. حال با توجه به مطالبى كه در فوق از اميرالمؤمنين(عليه السلام) نقل گرديد، نقص را نمى توان به خدا نسبت داد; چرا كه خداوند كامل مطلق است و از هر عيب و نقصى مبرّا. از اين رو، برخى اوصاف در كلمات اميرالمؤمنين(عليه السلام) از خداوند نفى شده است، بدون آن كه بر نفى آن ها استدلالى بياورند; زيرا روشن است كه اين اوصاف دالّ بر نقصند و ساحت قدس ربوبى از اين اوصاف پاك مى باشد. شايد عدم ذكر دليل در اين موارد، از آن رو باشد كه دلالت اين اوصاف بر نقص، روشن و واضح و بى نياز از استدلال است و يا آن كه استدلال بر آن چندان مشكل نيست و مخاطب مى تواند با تأمّل و تفكر اندك بدان راه يابد. بدين روى، ممكن است برخى از اوصاف سلبى در بعضى خطبه ها به وضوحش واگذار شده باشد و در بعضى ديگر و يا در فراز ديگرى از يك خطبه، براى آن استدلال آورده شود. در مقابل، برخى ديگر از اوصاف خدا در كلام اميرالمؤمنين(عليه السلام) به طور استدلالى نفى شده است; چرا كه نفى آن ها به روشنى گروه اول از اوصاف سلبى خدا نبوده اند. به همين دليل، اميرالمؤمنين(عليه السلام) با نشان داد نقص اين صفات، آن ها را از ساحت ربوبى منزّه دانسته اند: «الحمدللّه الذى لا يموت»;12 حمد خدايى را سزد كه نمى ميرد. موت، چه به فنا و نابودى و چه به معناى تبدل شىء از نشئه اى به نشئه ديگر، در مورد خدا راه ندارد; زيرا موجود فناناپذير از موجود فناپذير كامل تر است و سفر موجودى از نشئه اى به نشئه ديگر به اين دليل است كه واجد كمالات آن نشئه نيست كه با ورود به آن نشئه آن ها را واجد مى شود. از اين رو، بر خداى كامل مطلق تبدّل نشئه امكان پذير نيست. «الّذى لم يَلد فيكونَ فِى العزِّ مشاركاً و لم يُولَد فيكونَ موروثاً هالكاً»;13 خدايى كه نزاييد تا در عزّت [با غير خود ]شريك باشد و زاده نشد تا موروث و هالك باشد. چون خدا در عزّت خود شريك ندارد، از او چيزى زاييده نمى شود; زيرا هر زاييده شده اى از جنس زاينده است و در اين صورت، احكام آن را دارد; و چون والد و ولد يك حكم دارند، اگر خدا مانند هر مولودى والد داشته باشد، كه به اقتضاى طبيعت والد از بين رونده و موروث است، خدا هم خود موروث و از بين رونده مى بود، در حالى كه چنين نيست. بنابراين، خدا مولود نيست. اگر خدا كامل مطلق است، چيزى بر او سبقت ندارد. بنابراين، سبقت زمانى چيزى بر او ممكن نيست، خواه آن چيز زمان باشد يا زمانى. از اين رو، زمان بر او مقدّم نيست، خواه زمان را مستقل از اشياى زمانى در نظر بگيريم و خواه امتداد و بعد اشياى زمانى بدانيم; زيرا بى شك زمان را نمى توان موهوم محض دانست كه به طور كلى، عارى از حقيقت باشد. و نيز اگر او كامل مطلق و نامحدود است، زياده و نقصان در او راه ندارد; چرا كه در هر دو صورت، خود بايد محدود باشد كه با افزايش چيزى بر آن زياد و با كاستن چيزى از آن ناقص گردد و نامحدود نه كاستنى است و نه افزودنى. و نيز نمى توان گفت خدا در كجاست و مكانى را به او نسبت داد; چرا كه در اين صورت، از ساير امكنه خالى خواهد بود و روشن است كه موجودى كه در هر مكانى حاضر باشد، از كمال بيش ترى برخوردار است نسبت به موجودى كه چنين نيست. «الّذي لم يسبقه وقتٌ و لا يَتقدّمه زمانٌ و لم يَتعاوره زيادةٌ و لا نقصانٌ و لا يُوصَف بأين و لا بمكان»;14 خدايى كه وقت بر او سبقت نگرفته و زمان بر وى مقدّم نگشته و او را زياده و نقصانى عارض نگشته و نه به كجايى توصيف گردد و نه به مكان.
«ولا له مثلٌ فيعرف به»;15 براى خدا مثلى نيست تا به آن شناخته شود. دو مثل در جايى ممكن است كه هر دو محدود باشند; زيرا اگر هر دو نامحدود در نظر گرفته شوند، كثرت نخواهند داشت; زيرا كثرت در جايى امكان پذير است كه هر يك از متكثّرها واجد چيزى باشد كه ديگرى فاقد آن است و اين در موجودى كه كامل مطلق است و هيچ حد و مرزى ندارد، ممكن نيست. بنابراين، خدا را نمى توان با مثلش شناخت. «و لا يعدله شىء»;16 چيزى او را هم عدل نيست; زيرا اگر او كامل مطلق است، كمال مطلق اقتضا دارد كه او را همتايى نباشد، و گرنه نسبت به همتايش كامل نيست. و نيز اگر او را حدى نيست، چيزى با او برابرى نمى كند; زيرا در اين صورت، هر يك از آن ها محدود خواهد بود. «ما زالَ ليسَ كمثلِه شىء»;17 هميشه مثلى براى او نيست. «ولا ممازجَ مع ما و لا خيالَ و هماً، ليس بشبح فيُرى و لا بجسم فيتُجزّى و لا بذي غاية فيتناهى»;18 نه با چيزى مخلوط است و نه خيالى در وهم، شبحى نيست تا ديده شود و نه جسمى تا تجزيه گردد و نه داراى غايت تا به انتها برسد; زيرا اگر با چيزى مخلوط شود، دگرگون گردد و هويتش را از دست دهد و اگر به وهم آيد، محدود گردد. از اين رو، اميرالمؤمنين(عليه السلام) در جاى ديگرى مى فرمايد: «لم تقع عليه الاوهام فتقدره شبحاً ماثلاً»;19 اوهام بر او نيفتاد تا او را به مقدار شبحى كه آثار آن از بين رفته باشد متمايل كرده باشد. و اگر شبح باشد، با چشم ديده خواهد شد و چون شبح نيست، به چشم ديده نمى شود و اگر جسم باشد، تكه پاره شود و نيز اگر داراى غايتى باشد، محدود گردد. اين همه اوصاف با كامل مطلق نامحدود ناسازگار است.
توصيف خداوند همراه با تنزيه او خداوند عالم داراى اوصافى است كه بعضى از اين اوصاف به نوعى بر مخلوق او نيز صادق است. از اين رو، هنگام توصيف خداوند، بايد او را از پيرايه هاى امكانى و خلقى تنزيه كرد; چرا كه به تعبير اميرالمؤمنين، «لافتراقِ الصانعِ و المصنوعِ و الحادِّ و المحدودِ و الربِّ و المربوبِ»20 ايجادكننده و ايجادشونده و نيز محدود كننده و محدود شونده و هم پرورش دهنده و پرورش داده شده (از نظر حكم) مثل هم نيستند. «مازال ليس كمثله شىءٌ عن صفةِ المخلوقين متعالياً»;21 «تعالى عن ضربِ الامثالِ و الصفاتِ المخلوقةِ علوّاً كبيراً.»22
وجود خدا اگر خدا بنا به تعريف، موجودى است كه همه كمالات را داراست و بنابراين، هيچ وجودى يافت نمى شود كه هم عرض با وجود خدا باشد، در اين صورت، وجودش مشروط به هيچ قيد و شرطى نيست; چرا كه اگر وجودش مشروط به شرطى باشد، در اين صورت، با نبود آن شرط او موجود نيست، در حالى كه وجود خدا بنا به تعريف، موجودى است كه به هيچ وجه عدم پذير نمى باشد. پس اگر واژه هايى را به كار بگيريم و بر خدا اطلاق كنيم كه به طور طبيعى دالّ بر زمانند، بايد در مورد خداوند از زمان منسلخ شوند; زيرا اگر وجود خدا مقيّد به زمان باشد، موجود زمانى در بند زمان است و در غير زمان حضور ندارد و نيز چنين موجودى از شيئى تكوّن نيافته; زيرا در اين صورت، وجودش وابسته به مبدأ تكوّنش مى باشد كه با كامل مطلق بودن خداوند سازگار نيست. از اين رو، اميرالمؤمنين مى فرمايد: «الحمدُللّهِ الذي لا من شىء كان»،23 حمد خدايى را سزد كه نه از چيزى است. و چون همه وجودها پس از وجود خداوند و نه در عرض وجود اويند، در اين صورت، نمى توان براى او مكانى در نظر گرفت كه او را احاطه كرده باشد. از اين رو، حضرت مى فرمايد: «كان و لا أماكن تحمله أكنافها و لا حملة ترفعه بقوّتها و لا كان بعد أن لم يكن»;24 او بود در حالى كه اماكنى نبودند تا اطرافش او را حمل كنند و حاملانى نبودند تا با قوّتشان او را بالا ببرند و نه اين كه بود پس از آن كه نبود. بنابراين، وجودش زمانى نيست و اگر واژه «كان» را، كه در زبان عرب دالّ بر زمان گذشته است، در مورد خدا به كار مى بريم، بايد آن را از زمان منسلخ كنيم: «إن قيل كان فعلى تأويلِ أزلية الوجود و إن قيل لم يزل فعلى تأويل نفى العدم»;25 اگر گفته مى شود "بود" بر ازلى بودن وجودش تأويل مى رود و اگر گفته مى شود "هميشه" بر نفى عدم تأويل مى گردد. از اين رو، «چه زمانى بود» در مورد خدا بى معناست، «يا اميرالمؤمنين متى كانَ ربُّنا، فقال له عليه السلام: إنما يُقال متى كان لشىء لم يكن فكان و ربّنا هو كائن بلاكينونة كائن، كان بلا كيف يكون، كائن لم يزل بلالم يزل و بلاكيف يكون، كان لم يزل ليس له قبل هو قبل القبل...»;26 اى اميرمؤمنان! پروردگار ما "چه زمانى" بود؟ پس به او فرمود: چه زمانى را براى چيزى مى گويند كه نبود و موجود شد و پروردگار ما موجودى است بدون موجود بودن موجودى، بودن كيفيت موجود است، هميشه بدون هميشه و بدون كيف موجود است، هميشه هست، با او قبلى نيست، او قبل از قبل است... «يا أميرالمؤمنينَ مَتى كانَ ربُّكَ فقال ثكلتكَ أمَّك و متى لم يكن حتى يقال متى كان؟ كان ربّى قبل القبلِ و يكون بعد البعد بلا بعد و لا غايةِ»;27 اى اميرمؤمنان، چه زمانى پروردگار تو بود؟ پس فرمود: مادرت به عزايت بنشيند! و چه زمانى نبود تا گفته شود چه زمانى بود؟ پروردگار من قبل از قبل بود و بعد از بعد، بدون بعد و غايتى مى باشد. «كائنٌ لا عن حدث، موجودٌ لا عن عدم»;28 ثابت است، نه از روى حدوث; موجود است، نه از عدم.
اول و آخر بودن خدا اوّل و آخر بودن خدا دو وصفى است كه خدا خود را در قرآن بدان توصيف كرده است: «هو الاوّل و الاخر.» (حديد: 3) اما اين دو وصف در موصوف هاى متعارف قابل جمع نيستند; چيزى كه در اول قرار گرفت، در وسط و يا در پايان نيست، در حالى كه مى بينيم كه خدوند بدون هيچ قيد و شرطى، هم اول است و هم آخر. بنابراين، بايد اوّليت و آخريّت خدا به گونه اى معنا شود كه اين دو وصف مقابل هم قرار نگيرند. اگر خدا اول و آخر على الاطلاق است، پس هيچ چيز قبل از او و بعد از او نمى باشد: «الحمدُللّه الاوّل فلا شىءَ قبله و الاخر فلا شىءَ بعده»;29 حمد خداى اول را سزد، پس چيزى قبل از او نيست; و آخر را. پس چيزى بعد از او نيست. چون خدا اول است، اوّلى براى خدا ممكن نيست: «الحمدُللهِ الاوّلِ قبل كُلِّ أوّل و الاخر بعدَ كُلِّ آخر و بأوّليّته وَجبَ أن لا أوّل لَه و بآخريّتهِ وَجَب أن لا آخر له»;30 حمد خداى اول را سزد كه قبل از هر اوّلى است و آخر را كه بعد از هر آخرى است، به واسطه اوّليّتش لازم گرديد اوّلى برايش نباشد و به واسطه آخريّتش لازم شد آخرى برايش نباشد. بنابراين، اگر اشياى ديگر به اوّليّت يا آخريّت توصيف شوند اوّليّت و آخريتّشان نسبى و وابسته به اشياى ديگرى غير از خدا خواهد بود. اگر او اول على الاطلاق است، پس بر هر چيزى مقدّم است و قبل هر چيزى خواهد بود. از اين رو، از خود «قبل» هم قبليّت دارد و نمى توان براى او زمانى در نظر گرفت كه نسبت به اشياى زمانى اوّليّت داشته باشد، اما نسبت به خود زمان يا دهر اوّليّت نداشته باشد. از اين رو، چنين موجودى زمانى نيست و اوّليّتش زمانى نخواهد بود. بنابراين، «لَيس له قبلٌ هو قبلَ القبلِ بلا قبل و بلا غاية و لا منتهى»;31 براى او قبلى نيست; او بدان قبل، قبل از قبل است. «الّذي لم يَسبقُه وقتٌ و لا يَتَقدّمه زمان»;32 كسى كه وقت و زمان بر او سبقت نگرفته است. «الاوّلُ الّذي لم يكن له قبلٌ فيكون شىءٌ قبله و الاخرُ الّذي ليس له بعدٌ فيكون شىءٌ بعده... ما اختلف عليهِ دهر فيختلف منه الحال»;33 اولى است كه براى آن قبلى نيست تا چيزى قبل از آن باشد و آخرى است كه براى آن بعدى نيست تا چيزى بعد از آن باشد... روزگار بر او آمد و شد ندارد تا حال او از آن دگرگون شود. اگر او اوّل على الاطلاق است، بنابراين، از چيزى متكوّن نشده است; زيرا اگر از چيزى متكوّن شده باشد، نسبت به آن چيز متأخّر است و بنابراين، نسبت به آن ناقص مى باشد، در حالى كه او كامل مطلق است: «الحمدُللّهِ الّذي هو اوّلُ لا بدىءُ ممّا»;34 حمد خداى را سزد كه او اوّلى است كه از چيزى شروع نشده. اگر او اوّل و آخر على الاطلاق است، پس براى او عدل و همتايى نيست: «الاوّل قبل كلِّ شىء و الاخرِ بعدَ كُلِّ شىء و لا يعدله شىء»;35 اوّلى كه قبل هر چيزى است و آخرى كه بعد چيزى است و هيچ هم عدل او نيست. اگر او كامل مطلق است، محدود به حدّى نيست و اگر محدود به حدّى نباشد، بنابراين، اوّليّت و آخريّت او حدّ و نهايتى ندارد. بدين روى، حضرت امير(عليه السلام)فرمود: «الّذي ليسَ له في اوليّته نهاية و لا في آخريّته حدّ و لا غايةٌ»;361 خدايى كه براى او نه در اوّليّتش نهايتى است و نه براى آخريّتش حدّ و غايتى، «الاوّل لا شىءَ قبله و الاخر لا غاية له.»37 زيرا اگر خدا غايتى وراى خود داشته باشد، ديگر آخر نيست و در نتيجه، وجودش براى خودش نيست، بلكه براى آن غايت است و اين با «كامل مطلق بودن» خداوند ناسازگار است. اگر او اول است، اوّليّتش به اين معنا نيست كه او غايتى دارد و براى رسيدن به غايت وجودش، اول است; چرا كه در اين صورت، وجودش طفيلى خواهد بود; همان گونه اگر او آخر است، آخريّتش به معناى پايان نيست تا وجودش به پايان برسد; زيرا اين با «كامل مطلق» بودن خدا ناسازگار است: «الاوّلُ الّذي لا غاية فينتهي و لا آخر له فينقضي»;38 اوّلى كه نه غايتى براى اوست تا بدان رسد و نه آخرى تا منقضى شود. بنابراين، اگر خدا كامل مطلق است، اوصافى كه به او نسبت مى دهيم بايد از هر نقصى منزّه باشند. بدين روى، اگر او را به اوّليّت و آخريّت متّصف كرديم، اين دو وصف در عرض هم بر او صادقند و هيچ يك از اين دو وصف بر ديگرى پيشى ندارد; زيرا تقدّم يكى از آن دو بر ديگرى مستلزم دگرگونى حالات بر خداست و لازمه آن اين است كه خداوند در يك حالت، همه كمالات را نداشته باشد و اين با كمال مطلقش ناسازگار است: «الحمدُ للّهِ الّذي لم تسبق له حالٌ حالاً فيكون اوّلاً قبل أن يكون آخراً»;39 حمد خدايى را سزد كه بر او حالى بر حالى پيشى نگرفته است. پس اول است پيش از آن كه آخر باشد.
ظاهر و با
|


