خب! سفر راهيان نوري كه رفته بودم چند روزي ميشه كه تموم شده.
چون بليط قطار مشهد -اهواز گيرمون نيومد به ناچار مسير مشهد- تهران / تهران- اهواز رو پيش گرفتيم و بناچار! روز تولد ( ولادت!) شاعبدالعظيم حرمش بوديم و در مسير برگشت هم روز وفات حضرت معصومه(ع) به حرم حضرت معصومه مشرف شديم.
خيلي از مكانهاي زيارتي كه رفتيم حسن تصادفهاي اينجوري داشت و براي من كه ساكن مشهدم و غير از حرم امام رضا هيچ مكان زيارتي ديگه اي تا حالا نرفته بودم رفتن به اينهمه مكان زيارتي خيلي زياده روي بود! يادمه وقتي كه دبستاني بودم به سوال امتحان كه پرسيده بود مدفن علي بن موسي الرضا كجاست به اشتباه جواب داده بودم: كاظمين! چون به اين اسم ِ امام رضا آشنا نبودم و بايد ميگفتن: مدفن امام رضا يا امام هشتم كجاست! (كلا دين و ايمونم فاجعه ست! كه بيشتر برميگرده به اختلال هوش و حواس تا مشكلات عقيدتي!) بگذريم كه هربار هم با هركدوم از قديسيني كه وارد حرمشون ميشديم و ميخواستم باهاشون صحبت كنم ، همش بهشون ميگفتم يا امام رضا!
اينقدر اتفاقاي جالب براي گروه ما توي مسير افتاد كه مسوولين ميگفتن يكي توي گروه شما هست كه نفسش حقه! منم كه خيلي زود همه چي رو به خودم ميگيرم چه وقتي كه بد بگن و كنايه بزنن و چه وقتي كه تعريف كنن و خوب بگن به خودم گرفته بودم.
توي تپه شرهاني كه كمتر گروهي از راهيان نور رو ميبرن اونجا ، يه شهيد تازه تفحص شده رو پس از 10 روز نگه داشتن ، مسوولين مجبور كردن كه منتقلش كنن به تهران . اما كسي كه اونجا كار ميكرد مخصوصا اونو واسه بچه هاي مشهد نگه داشته بود اما وقتي كه با تهديد بركناري از طرف بالايي ها مواجه شد شهيد رو سوار ماشين كرد و راهي شد ولي توي مسير تسمه ماشين پاره ميشه و شهيد رو برميگردونن و قسمت ما ميشه كه شهيد رو زيارت كنيم. همش با خودم ميگفتم من كه واسه شهدا گريه م نميگيره آبروم ميره جلوي بچه ها. اما گريه م گرفت براش ! اين اولين شهيدي بود توي عمرم كه توي تشييع جنازه ش شركت داشتم.از خاكش هم بهمون دادن. توي مشهد به هركي از اون خاك ميخواستم بدم ميگفتم: اين خاك يه شهيد تسمه پاره كنه!
بعدنش توي نهر خين كه ديده باني عراق اون طرف مرز حدود 10 متر اونور تر از ما بود و من هي قد بلندي ميكردم كه ببينم عراقيه چه شكليه اما طرف ويو نميداد! چند تا گنجشك عراقي يهو دست جمعي اومدن توي زميناي ما و من كيششون كردم و حسابي دعواشون كردم.اما اونا بي خيال به پيشروي خودشون توي خاك ما نميدونم تا كجا ادامه دادن.
توي مسير حركت از پادگان براي بازديد از مناطق جنگي همش توي اتوبوس بچه ها شعراي انقلابي ميخوندن كه همه شون بلد بودن بجز من! همه ش هم مسابقه برگزار ميكردن . منم يه فلش كارت " اكبر كاراته" بردم با يك گيره روسري!
4 تا از بچه ها عقب اتوبوس بودن كه خيلي شلوغ بودن! هم انقلابي بودن هم شلوغ! واسه همين دوسشون داشتم! يه روز اتوبوس خيلي ساكت شده بود وقتي به عقب سرم نگاه كردم ديدم همشون خواب رفتن روي شونه ي هم! هر چار تاشون!
2 تا قورباغه ي واقعي هم ديدم از نزديك! تقريبا فاصله ي7- 8 متري! فك كنين!
كنار اروند رود گفتن براي شهدا نامه بنويسيم و توي آب بندازيم منم گفتم به شهدا خودي نشون بدم و ازشون هيچ چي نخوام و فقط به نوشتن يه آيه براشون قناعت كنم كه بيشتر از بقيه بچه ها بهم توجه كنن و احتمال حاجت برآورده شدنم بيشتر بشه اما وسطش آيه يادم رفت ناچار براي شهدا نوشتم : بقيه ش يادم رفته ! و لغتي هم كه شك داشتم املاي صحيح عربيش چطوره با علامت سوال و علامت تعجب براشون نوشتمش. مسلما اگه يكي از شهداي اروند رود اديب باشه حظ ميكنه از اينهمه رعايت علايم سجاوندي توي نامه. پايينش هم نوشتم از طرف منيژه شيطون! وقتي نامه رو انداختم توي اروند بين صخره ها اولش گير كرد اما بالاخره آب بردش.آقاي كاظمي ميگفت وقتي شبانه رزمنده ها ميخواستن از اروند بي سر صدا با كمك يه طناب كه به دست همه شون بود عبور كنن اگه كسي ميترسيد و احتمال سر صدا كردنش بود دوست جلوييش يا عقبيش بايد توي آب خفه ش ميكرد كه عراقيا متوجه بچه ها نشن.اونجا وقتي واسه شهدا زيارت ميخوندن من لب ساحل يه چيزايي مثل مارمولك كه فقط 2 تا دست داشتن و پا نداشتن ديدم كه از لاي گل و لاي بيرون ميومدن. اينه كه اصلا نتونستم مستفيض بشم.بقيه بچه ها همش داشتن گريه ميكردن و من مراقب اون جونورا بودم. اما مطمين هستم با اون نامه اي كه نوشتم شهدا بيشتر به من توجه ميكنن تا باقي بچه ها! حالا ميبينين!
يه بار كه توي يه مسجد بين راهي ناهار مي خورديم يه دفعه يكي گفت: اينجا مسجده نه حسينيه! يكي يكي بعضي از خانوما با ظرف غذاشون به سرعت رفتن بيرون و توي ورودي مسجد روي يه ته گايي چوبي ظرفشون رو گذاشتن و رو به ديوار تند تند ناهار ميخوردن. يكي از مسوولين ِ آقا كه تازه رسيده بود رو كرد به خانوما و گفت: خواهرا؟! داخل مسجد جا هست چرا اينجا واستاده غذا ميخورين؟!هيچكي جواب نداد! حتي صورتشون رو هم برنگردوندن!همه نفسا توي سينه حبس بود و بچه ها حتي لقمه هاي توي دهنشون رو هم ديگه نميجويدن! آقاهه خانم ايكس رو كه از كادر بود صدا زد كه ازش بپرسه كه چرا اينا دارن واستاده و بيرون مسجد غذا ميخورن ؟! اما خانم ايكس جوابش رو نداد! چون خود خانم ايكس هم جزو همون چند نفري بود كه رو به ديوار داشتن غذا ميخوردن!
اونور اروند رود رو راهنمامون گفت كه شهر فاوه . يه شهر آروم دقيقا لب اروند كه گنبداش و ساختموناش به وضوح ديده مي شدن و جريان آروم زندگي از اين طرف اروند توي شهر پيدا بود. .يكي از بچه هاي سال پاييني كه دير رسيده بود و نفهميده بود اون شهر اسمش چيه ازم پرسيد اون شهره مال ماست؟! گفتم: آره بابا! فاوه! بعدها فهميدم فاو مال عراقه! چقدر صلح خوبه! آدم اصلا نميفهمه كه يه شهر مال كدوم كشوره ! هركي هركي ميشه حسابي!
يه جانبازي كه مال گروه ما نبود يه دفعه زمين افتاد و زهرا كه بهم گفته بود پزشك همراه گروه امسال نيومده و تو كه سال بالايي هستي پزشك گروهي منو بالاي سرش برد! خوبيش اين بود كه طرف اجازه شرح حال گرفتن نداد! خدا بگم اين زهرا رو چيكار كنه! ميدونه من بچه تنبلم اما باز منو به عنوان پزشك گروه خطاب ميكرد! لعنت به من كه 7 سال فقط براي كسب نمره 5/14 تا 17 درس خوندم!
توي طلاييه چار مثقال آب پيدا كرده بودم كنارش واستاده بودم و هي توش سنگ پرت ميكردم 2 تا از بچه ها هم كه مثل من زياد مومن نبودن و گروه خونيشون به من ميخورد كاغذ انتخاب واحدشون افتاده بود توي اب و رفتن توي اب كم عمقش و پاهاشون توي گل فرو ميرفت و جيغ ميزدن! بقيه بچه ها رفته بودن بالاي يه تپه كه به طول چند كيلومتر ادامه داشت. با خودم گفتم چه بي احساسن اينا ! چرا نميان آب بازي؟! وقتي براي ناهار خوردن رفتم جاي بقيه بچه ها ديدم يه تالاب بزرگ پشت تپه هست كه ما 3 تا نمي ديديمش پر از پرنده هاي آبزي. اونوقت منو اون 2 تا دختر ِ شوت خودمون رو به چار مثقال آب سرگرم كرده بوديم! واقعا كه! بچه ها برگه انتخاب واحدشون رو از آب گرفتن و توي آفتاب پهنش كردن.
آقاي كاظمي تعريف ميكرد: چند سال پيش يكي از بچه هاي دانشگاه مشهد ميخواسته راهيان نور بياد اما مامانش اينا اجازه نميدادن .شب خواب يه شهيد رو ميبينه كه ميگه: ما اسمت رو توي راهيان نوشتيم پولش رو هم حساب كرديم. ادرس قبرم هم توي مدفن شهداي هويزه هست قبر هشتم: به نام محمد رضا ملايي زماني. ما هم رفتيم و قبرش رو ديديم. دقيقا هشتمين قبر بود.
توي جمكران يه اتاق روبه روي محراب مسجد بود كه بچه هاي زايرين رو موقع نماز توش سرگرم ميكردن. اون موقع صبح نه بچه اي توش بود نه مراقبي . من هم يواشكي رفتم توش و براي امام زمان يه نقاشي توپ ِ بچه گونه كشيدم . نقاشيم عكس يه دختربچه بود با لپاي گلي كه يه شاخه گل به دستش بود و بالاش به خط بچه گونه نوشتم منيژه از مشهد و به گلش فلش زدم كه : گل براي امام زمان! و يكي از شعرهاي كودكانه م رو با دست خط بچه گونه كنارش نوشتم و چسبوندمش به ديوار كنار ساير نقاشياي بچه كوچولوها! با اسباب بازيها ش هم يه نموره بازي كردم بعد زودي اومدم بيرون كه دعوام نكنن و رفتم زيارت امام رضا ( باز اشتباه كردم! ) رفتم زيارت امام زمان! بعدش كه داشتيم از جمكران ميرفتيم ديدم دانشجوهاي راهيان نور ِ شهرهاي ديگه هي از نقاشيم عكس ميگرفتن! واقعا حماقتي كه توي نقاشي من بود توي نقاشي هيچكدوم از بچه هاي مهد كه نقاشياشون رو به ديوار چسبونده بودن نبود. به هر حال اميدوارم با اين نقاشي تونسته باشم توجه امام زمان رو به خودم جلب كنم.حداقل توجهشون رو به كودك درونم جلب كنم.
شب آخر بود كه رفتيم حموم! دختره با كله ي خيس آب از حموم نمره ي كناري من سرش رو در آورده و به من كه داشتم از حموم برميگشتم توي خوابگاه ميگه : دختر خانوم شامپو داري؟! آخه توكل تا چه حد؟! آدم اول شامپو ميگيره بعد ميره توي حموم خودش رو خيس ميكنه! نميشه كه رفت توي حموم اونم ساعت5 صبح و به اميد اينكه يكي شايد رد بشه با سر و كله خيس منتظر شامپو بشه! آخرش نفهميدم به اين رفتارها ميگن توكل يا شلختگي! سر كلاس هم براي اينكه مجبور نشم از دفترم كاغذ بكنم و خودكارم رو به بچه ها بدم هميشه كاغذ باطله و خودكار زيادي مياوردم سر كلاس كه به بچه هاي كه هميشه مطالبه كاغذ و قلم ميكردن بدم. هميشه سر جلسه امتحان از شدت وسواس5-6 تا خودكار و مداد مياوردم (البته براي خودم) كه هر كدوم ننوشت با اون يكي ديگه بنويسم اما هميشه خودكارام نصيب بچه هايي ميشد كه توكل داشتن ! آخرش نفهميدم كه اين رفتار من دورانديشيه يا شك به امدادهاي غيبي!
2تا دانشجو بودن از اين بچه مومنا كه تازه مزدوج كرده بودن!هر دو مسوول كاروان بودن هر وقت فرصت ميكردن ميرفتن با هم راه ميرفتن! اينقدر خوب بووووووووووود! من البته مواظبشون نبودم اما خب چشمم بهشون ميفتاد ديگه!
بچه هايي كه مسوول بودن و جزو كادر تا به ما غذا نميدادن سر سفره نميشستن. گاهي براي خودشون غذا كم ميومد:( من واسه همين قسمت ماجراست كه دوست ندارم مسوول باشم هيچ جا! يه بارم به يكي از بچه هاي غير كادركه توي جمع كردن سفره ي روز آخر كمك كرده بود جايزه دادن. اون جا بود كه فهميدم ميشه سفره رو هم جمع كرد و اين فقط وظيفه كادر و مسوولين نيست! نفهميدم جايزه ش چي بود اما ديگه سفره ننداختن كه من توي جمع كردنش كمك كنم. روز آخر سفر بود و بقيه راه توي قطار غذا خورديم.
محل اسكانمون پادگان ثامن الايمه بود كه هر صبح كله سحر بعد از نماز صبح كه از پادگان با اتوبوس بيرون ميومديم برامون اسپند دود ميكردن و يه سرباز خيلي محكم و شق و رق بهمون سلام نظامي ميداد. هر كسي رو اونجا ميديديم مشهدي بود! دانشجو و دانش آموز و پرسنل و سربازها و...همچين عجيب مشهدي بودن ها!
بعدش هم برگشتيم مشهد.

منیژه رضوان